۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

It is a matter of optimization (!)


گاهي براي نوشتن خيلي تنبل مي شوم طوري كه دستم به كار نمي رود البته اين ها همه بهانه است. به هر حال پس ازين وقفه دوباره نوشتن از سر گرفته خواهد شد. پس از مدت ها كه بازگشته ام مي بينم كه با آن روزها چقدر تفاوت كرده ام كارهايم روزانه تر شده و يكنواخت و از طرفي با زندگي جديدم كنار آمده ام و مهم تر حتي احساس خوشبختي مي كنم باشرايط موجود. كم كم اينجا زمستان دندان هاي خود را نشان مي دهد. اما شرايط جوي به سختي سوئد نيست انصافا.
اصولا انسان تطبيق پذيري نيستم شايد رگه هايي از تنبلي و تنهايي هم مزيد بر علتش شود شروع زندگي در يك جاي جديد همواره انساني چون من را با نيازهاي اوليه اي مثل خريد روزانه، حمل و نقل و غيره مواجه مي كند. خوب البته مسلما زياد نبايد مشكل باشد اما براي من كه همواره به فكر بهينه كردن سيستم با حداقل هزينه هستم ( نه اينكه اين طور باشم اين طور بار آمده ام) زمان بر است. 
تمامي اين ها از فردي چون من انرژي مي برد و گاهي هم عامل استرس مي شود. اين بار كه با خود به گذشته فكر مي كردم دريافتم كه غلبه بر اين مشكلات چيزي فراتر از تجربه است نوعي روش زندگي يا ديد كلي، گويا چرخ دنده هاي ذهن آبكاري شده اند كه البته هميشه هم خوب نيست حال با وجود تمامي اين ها اين يكي زندگي خوبي  از آب در آمده است.
اين متن خام را به بهانه نوشتن بدون پردازش بيشتر مي گذارم تا رنگ ايده گونه خود را از دست ندهد؛ ممنون كه تحمل مي كنيد.

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

تصميم كبرا


يكي از دلايل مهمي كه من در يكسال گذشته با مكينتاش مشكل داشتم عدم كارايي كي بورد در قسمتهاي مختلف آن بود كاري كه هرگز ترغيب به آموختنش هم نشدم. به عبارتي مي توانم بگويم كه بدون كي بورد در واقع قسمت زيادي از عملكردم كاهش پيدا مي كند، طوري كه عطاي آن كار را به لقايش مي بخشم. نوشتن با كي بورد انگليسي لپ تاپ هم ازين گونه شكنجه هاست، در حالي كه دستي بر صفحه كليد دارم آن دست ديگر بر كليد معظم "بك اسپيس" است. 
از آن كه بگذريم مي خواستم مطلبي را دوستانه بگويم كه مي بينم وبلاگهاي بسياري از دوستان را در شرح زندگي در فرنگ و تفاوتها و شمايلهايي كه از آن به زعم خود تعبير مي كنند و نشان مي دهند. بايد بگويم كه علي رغم نام اينجا، هدف من از همان ابتدا هم تصوير كردن اين چنيني نبود و نبوده است، بيان برآيند حس ها بر تو آن هم در محيطي متفاوت برايم جذاب است . هر چند گاهي ناگزير مي شوم از گفتن كه به نگفتن مي انجامد، اما دوست دارم كه گاهي هر چند كوتاه به آن نيز بپردازم. قالب بيان تصوير را از همه مناسب تر مي دانم چرا كه در عين اختصار گويا ترين است. 
همين چند جمله بالا انسان خنگي مثل من را جان به لب كرد تا نوشته شد، فكر مي كنم مشكلاتم را به خوبي درك مي كنيد! 

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

خبرجدید!

از بی وفایی ام دلخور نشوید. فقط بگویم که پروژه به اتمام رسید و هم اکنون هزار کیلومتری پایین تر در شهری آرام در بلژیک در دفترم نشسته ام و از کندوکاو در اینترنت با یک سیستم سه و چهار گیگاهرتزی 64 بیتی لذتی وافر می برم. اول از همه این که اینجا هوا بصورت قابل توجهی مناسبتر است. امیدوارم منتظر خبرهای جدید تر بمانید. ارادتمند
پي نوشت: مي گويند كه از بد منال، چند روزي پس از انتشار مطلب كامپيوتر جديدي گرفتم با سي پي يو كواد و هشت گيگا بايت حافظه؛‌گمان نكنيد كه اينجا اين طور چيزها ريخته كه به امثال من بدهند نخير، كار من ايجاب مي كند كه با چنين غول هايي سر و كار داشته باشم. نمونه ناچيزي از فايل هايي كه با اين كامپيوترها پردازش مي شوند كمي بيش از يك و نيم گيگابايت حجم دارند؛ سيستم جديدي كه قرار است برنامه ها تحت آن نوشته شوند را در اينجا مي توانيد ببينيد، خودشان به آن "ديو" اطلاق مي كنند. 

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

بمناسبت روزجهاني مبارزه با هوموفوبيا


چند روزيست كه مطالبي در وبلاگستان در مورد اين روز مقدس مي خوانم. به اين مناسبت كه ملت جهان شما ديگه بزرگ شده ايد. حد تحمل خود را بالا ببريد، شما ديگر متمدن شده ايد.
موضوع هم جنـس گــرائي در اين ممالكي كه ما قرار داريم نيز چيز آن چنان پذيرفته و هضم شده اي به نظر نمي رسد. مي دانم كه كلوپ هايي دارند براي گذراندن وقت با هم و احيانا عوض كردن زوج يا زوجه مكرمه! ولي رفت و آمد ها و ديدار ها كاملا شبانه و مخفي است. تصور بنده اين كه فرهنگ عمومي اقبالي به آشكار كردن چنين زوايايي از ارتباطهاي انساني خود ندارد. چنان كه در سطح ديگري در جامعه خود نيز شاهد آنيم.
اما امان از دموكراسي و آزادي بيان كه در هر چاهي سرك كشيده و چوب مبارك خود را داخل‌آن مي كند تا هرآينه ظاهر و احيانا بوي زشت و زيباي آن را به نظر و بيني همگان برساند.

پ.ن. / به اين اعتراف كاملا شخصي از سايت GroupHug توجه فرماييد.

103854644
I am a 16 year old male, and sometimes I find myself putting my hand on my stomach as if I’m pregnant, then realizing that obviously I can’t be pregnant, and I get strangely disappointed. ll
توجه فرموديد؟!
پ.ن.2./ فيلم Philadelphia را كه يكي از فيلم هاي در رابطه با اين اقليت ها (دو تابوي بزرگ يعني ايدز و همــجنسگرائــي) ست شايد ديده ايد.
اول اينكه اصلا در آن سعي نشده به كم و كيف اين روابط بپردازد. صرفا حرف حرف قوانين و قضاوت هاست. دوم انكه با طرح كردن هر دو موضوع در يك فيلم، گروه مخاطبان موثرخود را به گروهي كه هم به اين و هم به آن اعتقاد دارند كاهش داده است.

و البته از نظر شخص بنده در كار خداوند فضولي كردن آخر و عاقبت خوشي ندارد وگرنه خوب براي همه هر دوتايش را (با احترام به جامعه "هرمافـــروديط" كرم هاي خاكي عزيز) ميگذاشت!
پ.ن.3 / نتيجه نسبتا غيــــر اخـــلاقي اين كه ؛ حداقل اتفاق ميموني براي هموطنان چترباز ماواقع شده كه ازين طريق قادر به اخذ اقامت دائم براي خويش گشته اند. بيچاره كشور هاي متمدن كه دموكراسي چه بلاها كه بر سرشان نمي آورد!

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

سادگي؛ همين ...


سادگي به تنهايي، همواره مفهوم دشواري داشته است. از وقتي كه پا خارج از ايران گذاشته ام همواره از پيچيده بودن خودمان تعجب ميكنم. اين پيچيدگي بخش مهمي از زندگي روزمره ما را تشكيل مي دهد. اين كه همواره در ديالوگ ها از اصطلاحاتي استفاده كنيم كه نهايتا ذهن مخاطب را گرفتارتر مي كند بي آنكه تعريف دقيق تري ارائه دهيم. يا همانند آن كاريكاتور، "نه"هايمان را در قالب "بله"ها عنوان كنيم و از شنونده بيخود انتظار داشته باشيم بفهمد كه مقصودمان كدام است.
از همان اول هم زبان انگليسي محاوره اي خوبي نداشته ام، اين عامل مضاف بر اين كه افراد ناشي همچون من غالبا سعي مي كنيم واژه هاي پارسي را ترجمه كنيم و به مخاطب عرضه كنيم گاهي چنان تركيبهاي پيچيده و گاهي احمقانه از آب در مي ايند كه باعث خنده هر دو طرف مي شوند؛ البته اين سيستم معمولا پس از چندماه جاي خود را به يك زبان من در آوردي و به تعادل رسيده اي مي دهد كه هيچ وقت بهبود نمي يابد اما از آن ملغمه اوليه خيلي بهتر است چرا كه "سادگي" ويژگي يكتاي آن است. جالب اينجاست كه در يك محيط چند مليتي مانند دانشگاه تقريبا همه دست به گريبان با چنين مشكلاتي هستند. از استاد گرفته كه اگر واژه پيچيده اي بكار ببرد هيچ كس ادراكش نمي كند تا دانشجوها كه در سطوح متفاوتي از زبان قرار دارند. اين تغيير صرفا در زبان اتفاق نمي افتد بلكه در رفتار هم صورت مي پذيرد چنانكه افرادي كه در اعمال اين تغييرات ناموفق باشند پس از مدتي به انزوا كشانده مي شوند.
جرياني كه در اين ميان بر روابط عموما حاكم مي شود بيشتر رنگ و بوي دوستانه و جمعي پيدا مي كند، يافتن نكات مشترك شخصي، تفريحات مشترك و بحث در مورد ملل. آن چه من را بيشتر اقناع مي كند دلپذير بودن تعامل ها در اين محيط دوستانه و از ميان رفتن معناي اغلب كنشهاي ناپسند در رفتار مانند حسد، دروغ و تمسخر است. نوعي مدينه فاضله در مقياس كوچك؛ اما نكته بارزي كه در اين ميان به چشم مي خورد همچنان "سادگي" است. يعني سادگي باعث ايجاد چنين روابطي مي شود. گاهي فكر مي كنم كه تعبير خوشيختي هم چيزي بجز همين سادگي نيست گر چه در زندگي همواره با خود در اين تعاريف درگير بوده ام. اما مثلا زندگي گذشتگان مان همين چند دهه پيش هم همين رنگ و بوي سادگي را به شدت داشته و حس خوشبختي بيشتري هم لا اقل نسبت به حال همراه آن بوده است.
البته در تعاملي كه ذكر شد آن هم در اين جا انسان ها "ناگزير" از چنين رويكرد ساده اي هستند و گرنه اموراتشان سپري نمي شود اما شخصا اعتقاد دارم كه با كمي پيچيده تر شدن روابط مجددا همان پيشداوري ها و مشكلات دامنگير خواهد شد. به هر حال تجربه چنين شرايطي برايم جالب آمد. گرچه تعبيرها ممكن است متفاوت باشد.

۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

اين نيز بگذرد - نوروز باستاني مبارك



سال نو شد، نگاه بدبينانه اين كه يك سال پيرتر شديم (كه البته اگر نبوديم هم كك كسي نمي گزيد) و قطعنامه سوم تصويب شد و الخ كه همه اش مشتي حرف و بازي هاي مشتي انسان بيمار است كه مملكت و در حالت كلي تر دنيا را با تمام انسان ها ما يملك خود دانسته اند.
اما حالت خوبي هم دارد و آن اينكه سال نو با روحيه نو اهداف نو و اميد به زندگي نو و به دور از روزمرگي هاي پيشين. قطعا حس دوم را  براي همه تان آرزو مي كنم.
اين همه مقدمه گفتم كه بگويم اين چند روز عيدي تمام حالت هاي رواني را تجربه كرده ام روز اول كمي غمگين و چشم انتظار سال جديد روز بعد شاد و خوشحال و امروز هم كه مضطرب و تا حدي عصبي دليل اين آخري دو تا خبر كاملا غير منتظره كه اولي از ايران رسيد و دومي از بيرون ايران.
ساكت نشسته ام روي تخت خواب زانوها بغل كرده، اشتها ندارم گاهي به اطراف نگاهي مي كنم ولي انگار نمي بينم، سخت غرق در افكار خودم. اميدوارم به زودي وضع تغيير كند. اين نيز مي گذرد.
در پايان فقط توضيح تصوير را بدهم كه كار نزديكترين دوستم براي يك شركت لبني براي بيلبورد تبليغاتي عيد است. قضاوت با خودتان.

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

يك روز باراني


از خواب بيدار ميشم از پنجره مي شه قطره هاي باران كه به شيشه مي خورند رو ديد، صداي خوردن قطره هاي بارون به شيشه تنها صدايي است كه به گوش مي رسه، با خودم مي گم دوباره بارون، من كه حوصله ندارم برم بيرون توي اين هوا، بعد يه كم فكر مي كنم رزرو دستگاه رو نمي شه به هم بزنم چون نيم ساعت هم ازش گذشته. با عجله از روي تخت بلند مي شم تخت بيچاره قرچ و قرچي مي كنه و ساكت مي شه. وقت براي صبحانه خوردن ندارم با اين حال در يخچال رو باز و بسته مي كنم و با عجله سراغ كمد مي رم هنوز خواب آلودم. نزديكترين لباس رو مي پوشم.
از ساختمون كه مي زنم بيرون باد سرد مستقيم مي زنه توي صورتم. كم كم داره روزابلند مي شه.هنوز هوا تاريك و روشنه. بوي خاك نم خورده همراه با هواي سرد دماغم رو بي حس مي كنه. آب باران راه افتاده روي زمين با چشم دنبالش مي كنم كمي آن طرف تر به دريچه فاضلاب مي ريزه، عجيبه كه تا بحال توجه نكرده بودم بهش.
توي مسير هر چقدر سعي مي كنم بفهمم كه باد از كدوم طرف داره مي اد نمي تونم. دوچرخه رو با عجله به طرف بالاي تپه ركاب مي زنم فقط اين رو مطمئنم كه هيچ وقت باد به نفع من نمي وزه، باد وحشي سوئدي؛ حين بالا رفتن از تپه نفس نفس مي زنم، اين نادونها چرا همه خونه هاشون رو شرقي-غربي مي سازن، واقعا كه نادونن. سعي مي كنم سرما رو فراموش كنم و فيزيك سطح شيب دار رو به ياد بيارم. راستي اين شيب چند درجه است، توي دلم بد و بيراهي به عمو اصطكاك نادون مي گم و توقف مي كنم؛ چراغ قرمز.
چشمهام رو مي بندم صداي يخ شكن ماشين ها روي آسفالت بارون خورده،‌ چند تا پرنده كه روي درخت دارند مي خوانند. بي اختيار سرم را بر مي گردانم چند تا دوچرخه زنگ زده كه انگار سالهاست زير باران مانده اند ياد ديالوگ سوته دلان مي افتم "زنجيل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه چون زنگهاشو زده"، قطره هاي آبي كه از سر شاخه هاي لخت آويزون شده اند، و برج كليسا كه بلندترين ساختمون بالاي تپه است.
عابران با عجله در حال راه رفتن هستند. باران كم كم داره قطع مي شه. هنوز هيچ بويي حس نمي كنم، به در ورودي ساختمون مي رسم، اين درهاي لعنتي چقدر سنگينن به زور بازش مي كنم. توي راهرو هستم؛ هنوز دستها و صورتم بي حسه. سلام و عليك ها دوستانه به نظر مي رسه، سعي مي كنم سريعتر قدم بردارم تا به اتاقم برسم. در رو باز مي كنم بوي سيبي كه ديروز خورده ام محيط رو پر كرده. با سرعت روپوش رو مي پوشم و به طرف آزمايشگاه به راه مي افتم. ديگه خواب آلود نيستم.

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

آشنايي


خوب بالاخره ما هم وارد اين دنياي مجازي شديم. البته بر خلاف نوشته چند روز پيش آنچنان كار آساني هم نبود. اين نام گذاشتن براي ما درد سرشده، دست آخر سعي كردم كه زياد حساسيت به خرج ندهم از قديم گفته اند كه "آقا موشه هميشه تشريفش رو به كاسه آدم وسواس مي بره". حكايت اسم گذاري البته كسل كننده است اما داستان يافتن نام انگليسي اين وبلاگ رو به يك پست جداگانه موكول مي كنم حكايت مربوط به چندين و چند سال پيش مي شود.
بگذريم، من سعي خواهم كرد كه يه چيزهايي بنويسم از داستان هاي اينجاي خودم (يعني اون ور آب يه كم هم بالاتر) گرفته تا سناريوهايي كه در ذهن دارم و هيچگاه فرصت پرداخت كافي و به روي كاغذ آوردن شان را نداشته ام، البته خلاصه تر كه وقت عزيز خواننده را كمتر تلف كند. از تشويقهاي دوست عزيزم عموسيامك هم سپاسگزارم كه انگيزه اين كار رو به من داد. از شما مخاطب گرامي هم سپاس دارم كه نوشته هاي گاهگاه بي سر و ته من را خواهيد خواند.