۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

اين نيز بگذرد - نوروز باستاني مبارك



سال نو شد، نگاه بدبينانه اين كه يك سال پيرتر شديم (كه البته اگر نبوديم هم كك كسي نمي گزيد) و قطعنامه سوم تصويب شد و الخ كه همه اش مشتي حرف و بازي هاي مشتي انسان بيمار است كه مملكت و در حالت كلي تر دنيا را با تمام انسان ها ما يملك خود دانسته اند.
اما حالت خوبي هم دارد و آن اينكه سال نو با روحيه نو اهداف نو و اميد به زندگي نو و به دور از روزمرگي هاي پيشين. قطعا حس دوم را  براي همه تان آرزو مي كنم.
اين همه مقدمه گفتم كه بگويم اين چند روز عيدي تمام حالت هاي رواني را تجربه كرده ام روز اول كمي غمگين و چشم انتظار سال جديد روز بعد شاد و خوشحال و امروز هم كه مضطرب و تا حدي عصبي دليل اين آخري دو تا خبر كاملا غير منتظره كه اولي از ايران رسيد و دومي از بيرون ايران.
ساكت نشسته ام روي تخت خواب زانوها بغل كرده، اشتها ندارم گاهي به اطراف نگاهي مي كنم ولي انگار نمي بينم، سخت غرق در افكار خودم. اميدوارم به زودي وضع تغيير كند. اين نيز مي گذرد.
در پايان فقط توضيح تصوير را بدهم كه كار نزديكترين دوستم براي يك شركت لبني براي بيلبورد تبليغاتي عيد است. قضاوت با خودتان.

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

يك روز باراني


از خواب بيدار ميشم از پنجره مي شه قطره هاي باران كه به شيشه مي خورند رو ديد، صداي خوردن قطره هاي بارون به شيشه تنها صدايي است كه به گوش مي رسه، با خودم مي گم دوباره بارون، من كه حوصله ندارم برم بيرون توي اين هوا، بعد يه كم فكر مي كنم رزرو دستگاه رو نمي شه به هم بزنم چون نيم ساعت هم ازش گذشته. با عجله از روي تخت بلند مي شم تخت بيچاره قرچ و قرچي مي كنه و ساكت مي شه. وقت براي صبحانه خوردن ندارم با اين حال در يخچال رو باز و بسته مي كنم و با عجله سراغ كمد مي رم هنوز خواب آلودم. نزديكترين لباس رو مي پوشم.
از ساختمون كه مي زنم بيرون باد سرد مستقيم مي زنه توي صورتم. كم كم داره روزابلند مي شه.هنوز هوا تاريك و روشنه. بوي خاك نم خورده همراه با هواي سرد دماغم رو بي حس مي كنه. آب باران راه افتاده روي زمين با چشم دنبالش مي كنم كمي آن طرف تر به دريچه فاضلاب مي ريزه، عجيبه كه تا بحال توجه نكرده بودم بهش.
توي مسير هر چقدر سعي مي كنم بفهمم كه باد از كدوم طرف داره مي اد نمي تونم. دوچرخه رو با عجله به طرف بالاي تپه ركاب مي زنم فقط اين رو مطمئنم كه هيچ وقت باد به نفع من نمي وزه، باد وحشي سوئدي؛ حين بالا رفتن از تپه نفس نفس مي زنم، اين نادونها چرا همه خونه هاشون رو شرقي-غربي مي سازن، واقعا كه نادونن. سعي مي كنم سرما رو فراموش كنم و فيزيك سطح شيب دار رو به ياد بيارم. راستي اين شيب چند درجه است، توي دلم بد و بيراهي به عمو اصطكاك نادون مي گم و توقف مي كنم؛ چراغ قرمز.
چشمهام رو مي بندم صداي يخ شكن ماشين ها روي آسفالت بارون خورده،‌ چند تا پرنده كه روي درخت دارند مي خوانند. بي اختيار سرم را بر مي گردانم چند تا دوچرخه زنگ زده كه انگار سالهاست زير باران مانده اند ياد ديالوگ سوته دلان مي افتم "زنجيل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه چون زنگهاشو زده"، قطره هاي آبي كه از سر شاخه هاي لخت آويزون شده اند، و برج كليسا كه بلندترين ساختمون بالاي تپه است.
عابران با عجله در حال راه رفتن هستند. باران كم كم داره قطع مي شه. هنوز هيچ بويي حس نمي كنم، به در ورودي ساختمون مي رسم، اين درهاي لعنتي چقدر سنگينن به زور بازش مي كنم. توي راهرو هستم؛ هنوز دستها و صورتم بي حسه. سلام و عليك ها دوستانه به نظر مي رسه، سعي مي كنم سريعتر قدم بردارم تا به اتاقم برسم. در رو باز مي كنم بوي سيبي كه ديروز خورده ام محيط رو پر كرده. با سرعت روپوش رو مي پوشم و به طرف آزمايشگاه به راه مي افتم. ديگه خواب آلود نيستم.

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

آشنايي


خوب بالاخره ما هم وارد اين دنياي مجازي شديم. البته بر خلاف نوشته چند روز پيش آنچنان كار آساني هم نبود. اين نام گذاشتن براي ما درد سرشده، دست آخر سعي كردم كه زياد حساسيت به خرج ندهم از قديم گفته اند كه "آقا موشه هميشه تشريفش رو به كاسه آدم وسواس مي بره". حكايت اسم گذاري البته كسل كننده است اما داستان يافتن نام انگليسي اين وبلاگ رو به يك پست جداگانه موكول مي كنم حكايت مربوط به چندين و چند سال پيش مي شود.
بگذريم، من سعي خواهم كرد كه يه چيزهايي بنويسم از داستان هاي اينجاي خودم (يعني اون ور آب يه كم هم بالاتر) گرفته تا سناريوهايي كه در ذهن دارم و هيچگاه فرصت پرداخت كافي و به روي كاغذ آوردن شان را نداشته ام، البته خلاصه تر كه وقت عزيز خواننده را كمتر تلف كند. از تشويقهاي دوست عزيزم عموسيامك هم سپاسگزارم كه انگيزه اين كار رو به من داد. از شما مخاطب گرامي هم سپاس دارم كه نوشته هاي گاهگاه بي سر و ته من را خواهيد خواند.