ادامه قبل
مي پرسم كه حال چه مي كني؟ مي گويد الان در يكي از كليساها شب را تا صبح سر مي كنم با تعدادي مهاجر ديگر. مي گويد كه همين روزها مي خواهد به بروكسل برود تا آنجا با دفتر منافع مهاجران سازمان ملل صحبت كند مبادا بتواند پناهندگي يا كار موقت يا دائمي براي ماندن دست و پا كند. مي پرسد كه اگر پولي دارم به او بدهم تا بتواند مخارج اين چند روز را در بروكسل تامين كند با خودم لحظه اي تامل مي كنم و مقداري پول كه در كيفم هست را به او مي دهم و مي گويم كه متاسفانه مقداري نيست كه اين چند روز را كفايت كند اما اميدوارم كه بتواند به خواسته خود در بروكسل برسد، دستانم هنوز سردند. تشكر كرده و در چشم بر هم زدني دور مي شود.
نگاه دوم:
مقابل ايستگاه مركزي شهر ايستاده ام و منتظر اتوبوس هستم تا به خانه برگردم. اتوبوس مي رسد و من سوار مي شوم. جاي نشستن نيست لذا ايستاده ام، كمي بعد تر دو مسافر كه در رديف جلو نسشته اند توجهم را به خود جلب مي كنند. يكي از آنها همان پژمان است با حالتي غرور آميز رو به شخص كناري نوشته اي را مي خواند به انگليسي. كنجكاو مي شوم و سعي مي كنم نزديك شوم تا سر از كارشان در بياورم. شخص دوم ايراني نيست عرب هم نيست ممكن است از امريكاي جنوبي باشد يا شمال افريقا. آدم ساده اي به نظر مي رسد. پيداست كه انگليسي خوب نمي داند. مطالبي درباره محاوره انگليسي زمزمه مي كند. ايستاده ام به ايستگاهي نزديك مي شويم هر دو برخاسته به سمت من مي آيند تا از در خارج شوند نگاه معناداري به او مي كنم و او انگار اتفاقي نيفتاده باشد من را به كناري زده و خارج مي شود.
مي پرسم كه حال چه مي كني؟ مي گويد الان در يكي از كليساها شب را تا صبح سر مي كنم با تعدادي مهاجر ديگر. مي گويد كه همين روزها مي خواهد به بروكسل برود تا آنجا با دفتر منافع مهاجران سازمان ملل صحبت كند مبادا بتواند پناهندگي يا كار موقت يا دائمي براي ماندن دست و پا كند. مي پرسد كه اگر پولي دارم به او بدهم تا بتواند مخارج اين چند روز را در بروكسل تامين كند با خودم لحظه اي تامل مي كنم و مقداري پول كه در كيفم هست را به او مي دهم و مي گويم كه متاسفانه مقداري نيست كه اين چند روز را كفايت كند اما اميدوارم كه بتواند به خواسته خود در بروكسل برسد، دستانم هنوز سردند. تشكر كرده و در چشم بر هم زدني دور مي شود.
نگاه دوم:
مقابل ايستگاه مركزي شهر ايستاده ام و منتظر اتوبوس هستم تا به خانه برگردم. اتوبوس مي رسد و من سوار مي شوم. جاي نشستن نيست لذا ايستاده ام، كمي بعد تر دو مسافر كه در رديف جلو نسشته اند توجهم را به خود جلب مي كنند. يكي از آنها همان پژمان است با حالتي غرور آميز رو به شخص كناري نوشته اي را مي خواند به انگليسي. كنجكاو مي شوم و سعي مي كنم نزديك شوم تا سر از كارشان در بياورم. شخص دوم ايراني نيست عرب هم نيست ممكن است از امريكاي جنوبي باشد يا شمال افريقا. آدم ساده اي به نظر مي رسد. پيداست كه انگليسي خوب نمي داند. مطالبي درباره محاوره انگليسي زمزمه مي كند. ايستاده ام به ايستگاهي نزديك مي شويم هر دو برخاسته به سمت من مي آيند تا از در خارج شوند نگاه معناداري به او مي كنم و او انگار اتفاقي نيفتاده باشد من را به كناري زده و خارج مي شود.
