۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

هموطنان مقيم - دو

ادامه قبل
مي پرسم كه حال چه مي كني؟ مي گويد الان در يكي از كليساها شب را تا صبح سر مي كنم با تعدادي مهاجر ديگر. مي گويد كه همين روزها مي خواهد به بروكسل برود تا آنجا با دفتر منافع مهاجران سازمان ملل صحبت كند مبادا بتواند پناهندگي يا كار موقت يا دائمي براي ماندن دست و پا كند. مي پرسد كه اگر پولي دارم به او بدهم تا بتواند مخارج اين چند روز را در بروكسل تامين كند با خودم لحظه اي تامل مي كنم و مقداري پول كه در كيفم هست را به او مي دهم و مي گويم كه متاسفانه مقداري نيست كه اين چند روز را كفايت كند اما اميدوارم كه بتواند به خواسته خود در بروكسل برسد، دستانم هنوز سردند. تشكر كرده و در چشم بر هم زدني دور مي شود.

نگاه دوم:
مقابل ايستگاه مركزي شهر ايستاده ام و منتظر اتوبوس هستم تا به خانه برگردم. اتوبوس مي رسد و من سوار مي شوم. جاي نشستن نيست لذا ايستاده ام، كمي بعد تر دو مسافر كه در رديف جلو نسشته اند توجهم را به خود جلب مي كنند. يكي از آنها همان پژمان است با حالتي غرور آميز رو به شخص كناري نوشته اي را مي خواند به انگليسي. كنجكاو مي شوم و سعي مي كنم نزديك شوم تا سر از كارشان در بياورم. شخص دوم ايراني نيست عرب هم نيست ممكن است از امريكاي جنوبي باشد يا شمال افريقا. آدم ساده اي به نظر مي رسد. پيداست كه انگليسي خوب نمي داند. مطالبي درباره محاوره انگليسي زمزمه مي كند. ايستاده ام به ايستگاهي نزديك مي شويم هر دو برخاسته به سمت من مي آيند تا از در خارج شوند نگاه معناداري به او مي كنم و او انگار اتفاقي نيفتاده باشد من را به كناري زده و خارج مي شود.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

هموطنان مقيم - يك

نگاه اول:
چشم هايم را بسته ام منتظر ام اتوبوس دير کرده اميدوارم که دوّمی را از دست ندهم دوباره با عجله به تابلو ی ايستگاه نگاه ميکنم 17:31. هفت دقيقه بايد منتظر بمانم سرد شده. روبه رو يک مغازه با درب صورتی رنگ با دو تا گلدان کوچک جلوي آن است. داخل ويترين عبارات فرانسوي با نئون نوشته شده است. چراغ چشمک زن رشته ي افکارم را پاره مي کند. مردم به سرعت در گذرند. کمی آن طرف تر زوج سالخورده ای روي صندلی در پياده رو نشسته اند و نوشيدنی مينوشند.
نفس عميقی مي کشم و سعی مي کنم لباسم را بپيچم تا كمتر احساس سرما كنم. در تاريك و روشني هوا سايه اي كه از جلوي من رد مي شود برگشته و سلام مي كند. با تعجب در حالي كه هنوز در افكار خود ام مي گويم مخلصم. رهگذر مرد جواني است. می ايستد و برميگردد. هنوز گيج هستم. جواني لاغر است با قدمتوسط. صورتي تيره شايد از سرما با لباس مستعمل. دست در جيب کرده مي ايستد و به طرف من می آيد. سلام مي کند. دست مي دهم. سرد است احساس سرما دوچندان مي شود. دستش را رها مي کنم. مي پرسد كه ايراني ام. مي پرسم كه اينجا كمتر ايراني مي بينم و كمتر گذرم به خيابان مي افتد. بی مقدّمه مي گويد من تازه از دست پليس آزاد شدم. مي گويد كه چگونه پليس با دوربين مدار بسته مكان اقامت شان را شناخته و دستگيرشان كرده. به ياد سريال ناوارو مي افتم با مهاجرين در و ديوار عرب. مي گويد الان هم بی خانمانم. اگر دوباره من را دستگير كنند، باز مي گردانند. من که به اندازه ي کافی گيج شده ام ميگويم منظور! يعني غير قانوني هستيد. مي گويد اسمم پژمان است. چند سالی هست که اينطور هستم. نگاه سردي دارد تمركز ندارد دائم به اطراف نگاه مي كند.
ادامه دارد ...