آخر هفته قبل با بچه ها رفته بودم سينما. دوربين را با خودم بردم. در يك جمعه بعدازظهر تنها تماشاگران "سالت" به عدد انگشتان دست هم نمي رسيد. براي رفتن به سالن نوزده چند سري پله برقي هست كه خوشحالانه تو را به سالن مي رساند در يكي از عكسها كه دوربين لرزيده راه پله برقي مجلل مشخص شده. پس از تماشاي فيلم كه عملا به عنوان يك موجود بدون مصرف براي سينما در آمده اي بايد راه پله سيماني غمگيني را تا بيرون سينما طي كني. درست مثل فروشگاه اسپريت مركز شهر البته با اين تفاوت كه راه پله خروجي اسپريت تنگ تر و باريكتر است.
امروز كه همراه با آقاي روجر رفته بودم تا براي امتحان رانندگي كمكش كنم بيشتر از دل به آموزش آن بيچاره دادن دل به دوربين بازي داده بودم. پنجره ماشين را پايين دادم و با همان سرعت گاه تند و گاه يواش ماشين آقاي روجر من هم عكس مي گرفتم. چند تايي را در اينجا مي چسبانم. گفته باشم كه اين عكسها را همان طور كه هست مي گذارم اگر روزي حال بزك كردن فتوشاپي داشتم و كردم بهتان مي گويم.
زين پس بخشي به نام دوربين بازي هاي من را مي آورم. از آن جايي كه خواسته ام تا مي توانم جاي اين دوربين گنده ام را كه همه هنگام جابه جايي و گاهي عكاسي مي بينندش، به دوربين كوچكتر و البته قديمي ترم كه بدك نيست بدهم و در شهر كه مي گردم حال مردم گوشه و كنار را با عكسي نشان بدهم و صد البته كه سياه و سفيد و كم حجم. اولي را در پست جداگانه اي مي آورم.
گاهي با خود مي انديشم كه چه حسي داشتم اگر كودكي من در پشت پنجره اي مثل همين پنجره گذشته بود با همان كركره هاي امريكايي . رهگذراني كه مي آيند و مي روند و ساختمانهايي كه نزديك به يك قرن از عمرشان مي گذرد. بزرگ تر پي نوشت: اميلي پولن فيلمي است با زبان همين حس ها فيلم در و ديوارها حيف است اگر نبينيدش