۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

موسیقی سنتی و من

بچه ام شاید راهنمایی. در ماشین خان دایی که یک شورلت رویال طلایی است نشسته ایم در راه مشهدیم. ناظری در حال خواندنست. صد و سی کیلومتر مدام آوای خسته کننده سنتی. داییم از جوانهای دهه چهل و عشق سینما بوده. چطور این ها را گوش می کند. پدر و مادرم به هیچ وجه در این عوالم نیستند. با خود فکر می کنم ممکن است چنین چیزی بپسندم، هرگز. من دیوانه مایکل و ایساف بیس. هرگز. حداکثر مثل پدرومادرم می شوم مرضیه و مرجان و هایده وستار نهایتا.
بزرگتر شده ام. در ماشینم نشسته ام. نی نوا گوش می کنم استاد علیزاده. همانی که چند قطعه اش را در روز مرگ ها روی موسیقی های شاد برنامه کودک می گذاشتند. خصوصا کارتونی که اولش قران چرخنده ای داشت با داستانهای مذهبی. نی نوا کجا می برد مرا. من دیوانه مایکل و ایساف بیس کجا.
الان شب است شب سکوت کویر استاد را گوش می کنم. گویا چیزی است که در من گمشدست. می جویمش. می بندم چشمها را کلهر را تصور می کنم که می نوازد بقول آن عزیز ابوعطا درمانی می کند. بغض می کنم که چیست که در من گمشدست. من دیوانه مایکل و ایساف بیس. داد بیداد که حتی نمی بینمش.

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه