یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

موسیقی سنتی و من

بچه ام شاید راهنمایی. در ماشین خان دایی که یک شورلت رویال طلایی است نشسته ایم در راه مشهدیم. ناظری در حال خواندنست. صد و سی کیلومتر مدام آوای خسته کننده سنتی. داییم از جوانهای دهه چهل و عشق سینما بوده. چطور این ها را گوش می کند. پدر و مادرم به هیچ وجه در این عوالم نیستند. با خود فکر می کنم ممکن است چنین چیزی بپسندم، هرگز. من دیوانه مایکل و ایساف بیس. هرگز. حداکثر مثل پدرومادرم می شوم مرضیه و مرجان و هایده وستار نهایتا.
بزرگتر شده ام. در ماشینم نشسته ام. نی نوا گوش می کنم استاد علیزاده. همانی که چند قطعه اش را در روز مرگ ها روی موسیقی های شاد برنامه کودک می گذاشتند. خصوصا کارتونی که اولش قران چرخنده ای داشت با داستانهای مذهبی. نی نوا کجا می برد مرا. من دیوانه مایکل و ایساف بیس کجا.
الان شب است شب سکوت کویر استاد را گوش می کنم. گویا چیزی است که در من گمشدست. می جویمش. می بندم چشمها را کلهر را تصور می کنم که می نوازد بقول آن عزیز ابوعطا درمانی می کند. بغض می کنم که چیست که در من گمشدست. من دیوانه مایکل و ایساف بیس. داد بیداد که حتی نمی بینمش.

شنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۱

پنجشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۱۱

بهاران


بنـگر ز صـبـا دامن گل چاک شده
بلبل ز جـمال گــل طـربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار اين گل
از خاک بر آمده است و در خاک شده




یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰

دریچه های سبز ساتنی


پس از مدت ها یادمانی می کنیم از نواهای عاشقانه نوجوانی
به بهانه جابجا کردن ترانه های قدیمی به پخش کننده همراه

پنجشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۱۰

La Veillée


بعضي از چيز ها را نمي توان توضيح داد بايد سكوت كرد و داوري را به بيننده واگذارد.

دوشنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۰

دوربين بازي ـ 2
















آخر هفته قبل با بچه ها رفته بودم سينما. دوربين را با خودم بردم. در يك جمعه بعدازظهر تنها تماشاگران "سالت" به عدد انگشتان دست هم نمي رسيد. براي رفتن به سالن نوزده چند سري پله برقي هست كه خوشحالانه تو را به سالن مي رساند در يكي از عكسها كه دوربين لرزيده راه پله برقي مجلل مشخص شده.
پس از تماشاي فيلم كه عملا به عنوان يك موجود بدون مصرف براي سينما در آمده اي بايد راه پله سيماني غمگيني را تا بيرون سينما طي كني. درست مثل فروشگاه اسپريت مركز شهر البته با اين تفاوت كه راه پله خروجي اسپريت تنگ تر و باريكتر است.

پنجشنبه ۱۲ اوت ۲۰۱۰

دوربين بازي ـ 1









امروز كه همراه با آقاي روجر رفته بودم تا براي امتحان رانندگي كمكش كنم بيشتر از دل به آموزش آن بيچاره دادن دل به دوربين بازي داده بودم. پنجره ماشين را پايين دادم و با همان سرعت گاه تند و گاه يواش ماشين آقاي روجر من هم عكس مي گرفتم. چند تايي را در اينجا مي چسبانم. گفته باشم كه اين عكسها را همان طور كه هست مي گذارم اگر روزي حال بزك كردن فتوشاپي داشتم و كردم بهتان مي گويم.