چهارشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۹

هموطنان مقيم - دو

ادامه قبل
مي پرسم كه حال چه مي كني؟ مي گويد الان در يكي از كليساها شب را تا صبح سر مي كنم با تعدادي مهاجر ديگر. مي گويد كه همين روزها مي خواهد به بروكسل برود تا آنجا با دفتر منافع مهاجران سازمان ملل صحبت كند مبادا بتواند پناهندگي يا كار موقت يا دائمي براي ماندن دست و پا كند. مي پرسد كه اگر پولي دارم به او بدهم تا بتواند مخارج اين چند روز را در بروكسل تامين كند با خودم لحظه اي تامل مي كنم و مقداري پول كه در كيفم هست را به او مي دهم و مي گويم كه متاسفانه مقداري نيست كه اين چند روز را كفايت كند اما اميدوارم كه بتواند به خواسته خود در بروكسل برسد، دستانم هنوز سردند. تشكر كرده و در چشم بر هم زدني دور مي شود.

نگاه دوم:
مقابل ايستگاه مركزي شهر ايستاده ام و منتظر اتوبوس هستم تا به خانه برگردم. اتوبوس مي رسد و من سوار مي شوم. جاي نشستن نيست لذا ايستاده ام، كمي بعد تر دو مسافر كه در رديف جلو نسشته اند توجهم را به خود جلب مي كنند. يكي از آنها همان پژمان است با حالتي غرور آميز رو به شخص كناري نوشته اي را مي خواند به انگليسي. كنجكاو مي شوم و سعي مي كنم نزديك شوم تا سر از كارشان در بياورم. شخص دوم ايراني نيست عرب هم نيست ممكن است از امريكاي جنوبي باشد يا شمال افريقا. آدم ساده اي به نظر مي رسد. پيداست كه انگليسي خوب نمي داند. مطالبي درباره محاوره انگليسي زمزمه مي كند. ايستاده ام به ايستگاهي نزديك مي شويم هر دو برخاسته به سمت من مي آيند تا از در خارج شوند نگاه معناداري به او مي كنم و او انگار اتفاقي نيفتاده باشد من را به كناري زده و خارج مي شود.

یکشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

هموطنان مقيم - يك

نگاه اول:
چشم هايم را بسته ام منتظر ام اتوبوس دير کرده اميدوارم که دوّمی را از دست ندهم دوباره با عجله به تابلو ی ايستگاه نگاه ميکنم 17:31. هفت دقيقه بايد منتظر بمانم سرد شده. روبه رو يک مغازه با درب صورتی رنگ با دو تا گلدان کوچک جلوي آن است. داخل ويترين عبارات فرانسوي با نئون نوشته شده است. چراغ چشمک زن رشته ي افکارم را پاره مي کند. مردم به سرعت در گذرند. کمی آن طرف تر زوج سالخورده ای روي صندلی در پياده رو نشسته اند و نوشيدنی مينوشند.
نفس عميقی مي کشم و سعی مي کنم لباسم را بپيچم تا كمتر احساس سرما كنم. در تاريك و روشني هوا سايه اي كه از جلوي من رد مي شود برگشته و سلام مي كند. با تعجب در حالي كه هنوز در افكار خود ام مي گويم مخلصم. رهگذر مرد جواني است. می ايستد و برميگردد. هنوز گيج هستم. جواني لاغر است با قدمتوسط. صورتي تيره شايد از سرما با لباس مستعمل. دست در جيب کرده مي ايستد و به طرف من می آيد. سلام مي کند. دست مي دهم. سرد است احساس سرما دوچندان مي شود. دستش را رها مي کنم. مي پرسد كه ايراني ام. مي پرسم كه اينجا كمتر ايراني مي بينم و كمتر گذرم به خيابان مي افتد. بی مقدّمه مي گويد من تازه از دست پليس آزاد شدم. مي گويد كه چگونه پليس با دوربين مدار بسته مكان اقامت شان را شناخته و دستگيرشان كرده. به ياد سريال ناوارو مي افتم با مهاجرين در و ديوار عرب. مي گويد الان هم بی خانمانم. اگر دوباره من را دستگير كنند، باز مي گردانند. من که به اندازه ي کافی گيج شده ام ميگويم منظور! يعني غير قانوني هستيد. مي گويد اسمم پژمان است. چند سالی هست که اينطور هستم. نگاه سردي دارد تمركز ندارد دائم به اطراف نگاه مي كند.
ادامه دارد ...

پنجشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۸

It is a matter of optimization (!)


گاهي براي نوشتن خيلي تنبل مي شوم طوري كه دستم به كار نمي رود البته اين ها همه بهانه است. به هر حال پس ازين وقفه دوباره نوشتن از سر گرفته خواهد شد. پس از مدت ها كه بازگشته ام مي بينم كه با آن روزها چقدر تفاوت كرده ام كارهايم روزانه تر شده و يكنواخت و از طرفي با زندگي جديدم كنار آمده ام و مهم تر حتي احساس خوشبختي مي كنم باشرايط موجود. كم كم اينجا زمستان دندان هاي خود را نشان مي دهد. اما شرايط جوي به سختي سوئد نيست انصافا.
اصولا انسان تطبيق پذيري نيستم شايد رگه هايي از تنبلي و تنهايي هم مزيد بر علتش شود شروع زندگي در يك جاي جديد همواره انساني چون من را با نيازهاي اوليه اي مثل خريد روزانه، حمل و نقل و غيره مواجه مي كند. خوب البته مسلما زياد نبايد مشكل باشد اما براي من كه همواره به فكر بهينه كردن سيستم با حداقل هزينه هستم ( نه اينكه اين طور باشم اين طور بار آمده ام) زمان بر است. 
تمامي اين ها از فردي چون من انرژي مي برد و گاهي هم عامل استرس مي شود. اين بار كه با خود به گذشته فكر مي كردم دريافتم كه غلبه بر اين مشكلات چيزي فراتر از تجربه است نوعي روش زندگي يا ديد كلي، گويا چرخ دنده هاي ذهن آبكاري شده اند كه البته هميشه هم خوب نيست حال با وجود تمامي اين ها اين يكي زندگي خوبي  از آب در آمده است.
اين متن خام را به بهانه نوشتن بدون پردازش بيشتر مي گذارم تا رنگ ايده گونه خود را از دست ندهد؛ ممنون كه تحمل مي كنيد.

شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

تصميم كبرا


يكي از دلايل مهمي كه من در يكسال گذشته با مكينتاش مشكل داشتم عدم كارايي كي بورد در قسمتهاي مختلف آن بود كاري كه هرگز ترغيب به آموختنش هم نشدم. به عبارتي مي توانم بگويم كه بدون كي بورد در واقع قسمت زيادي از عملكردم كاهش پيدا مي كند، طوري كه عطاي آن كار را به لقايش مي بخشم. نوشتن با كي بورد انگليسي لپ تاپ هم ازين گونه شكنجه هاست، در حالي كه دستي بر صفحه كليد دارم آن دست ديگر بر كليد معظم "بك اسپيس" است. 
از آن كه بگذريم مي خواستم مطلبي را دوستانه بگويم كه مي بينم وبلاگهاي بسياري از دوستان را در شرح زندگي در فرنگ و تفاوتها و شمايلهايي كه از آن به زعم خود تعبير مي كنند و نشان مي دهند. بايد بگويم كه علي رغم نام اينجا، هدف من از همان ابتدا هم تصوير كردن اين چنيني نبود و نبوده است، بيان برآيند حس ها بر تو آن هم در محيطي متفاوت برايم جذاب است . هر چند گاهي ناگزير مي شوم از گفتن كه به نگفتن مي انجامد، اما دوست دارم كه گاهي هر چند كوتاه به آن نيز بپردازم. قالب بيان تصوير را از همه مناسب تر مي دانم چرا كه در عين اختصار گويا ترين است. 
همين چند جمله بالا انسان خنگي مثل من را جان به لب كرد تا نوشته شد، فكر مي كنم مشكلاتم را به خوبي درك مي كنيد! 

چهارشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۸

خبرجدید!

از بی وفایی ام دلخور نشوید. فقط بگویم که پروژه به اتمام رسید و هم اکنون هزار کیلومتری پایین تر در شهری آرام در بلژیک در دفترم نشسته ام و از کندوکاو در اینترنت با یک سیستم سه و چهار گیگاهرتزی 64 بیتی لذتی وافر می برم. اول از همه این که اینجا هوا بصورت قابل توجهی مناسبتر است. امیدوارم منتظر خبرهای جدید تر بمانید. ارادتمند
پي نوشت: مي گويند كه از بد منال، چند روزي پس از انتشار مطلب كامپيوتر جديدي گرفتم با سي پي يو كواد و هشت گيگا بايت حافظه؛‌گمان نكنيد كه اينجا اين طور چيزها ريخته كه به امثال من بدهند نخير، كار من ايجاب مي كند كه با چنين غول هايي سر و كار داشته باشم. نمونه ناچيزي از فايل هايي كه با اين كامپيوترها پردازش مي شوند كمي بيش از يك و نيم گيگابايت حجم دارند؛ سيستم جديدي كه قرار است برنامه ها تحت آن نوشته شوند را در اينجا مي توانيد ببينيد، خودشان به آن "ديو" اطلاق مي كنند. 

دوشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۸

بمناسبت روزجهاني مبارزه با هوموفوبيا


چند روزيست كه مطالبي در وبلاگستان در مورد اين روز مقدس مي خوانم. به اين مناسبت كه ملت جهان شما ديگه بزرگ شده ايد. حد تحمل خود را بالا ببريد، شما ديگر متمدن شده ايد.
موضوع هم جنـس گــرائي در اين ممالكي كه ما قرار داريم نيز چيز آن چنان پذيرفته و هضم شده اي به نظر نمي رسد. مي دانم كه كلوپ هايي دارند براي گذراندن وقت با هم و احيانا عوض كردن زوج يا زوجه مكرمه! ولي رفت و آمد ها و ديدار ها كاملا شبانه و مخفي است. تصور بنده اين كه فرهنگ عمومي اقبالي به آشكار كردن چنين زوايايي از ارتباطهاي انساني خود ندارد. چنان كه در سطح ديگري در جامعه خود نيز شاهد آنيم.
اما امان از دموكراسي و آزادي بيان كه در هر چاهي سرك كشيده و چوب مبارك خود را داخل‌آن مي كند تا هرآينه ظاهر و احيانا بوي زشت و زيباي آن را به نظر و بيني همگان برساند.

پ.ن. / به اين اعتراف كاملا شخصي از سايت GroupHug توجه فرماييد.

103854644
I am a 16 year old male, and sometimes I find myself putting my hand on my stomach as if I’m pregnant, then realizing that obviously I can’t be pregnant, and I get strangely disappointed. ll
توجه فرموديد؟!
پ.ن.2./ فيلم Philadelphia را كه يكي از فيلم هاي در رابطه با اين اقليت ها (دو تابوي بزرگ يعني ايدز و همــجنسگرائــي) ست شايد ديده ايد.
اول اينكه اصلا در آن سعي نشده به كم و كيف اين روابط بپردازد. صرفا حرف حرف قوانين و قضاوت هاست. دوم انكه با طرح كردن هر دو موضوع در يك فيلم، گروه مخاطبان موثرخود را به گروهي كه هم به اين و هم به آن اعتقاد دارند كاهش داده است.

و البته از نظر شخص بنده در كار خداوند فضولي كردن آخر و عاقبت خوشي ندارد وگرنه خوب براي همه هر دوتايش را (با احترام به جامعه "هرمافـــروديط" كرم هاي خاكي عزيز) ميگذاشت!
پ.ن.3 / نتيجه نسبتا غيــــر اخـــلاقي اين كه ؛ حداقل اتفاق ميموني براي هموطنان چترباز ماواقع شده كه ازين طريق قادر به اخذ اقامت دائم براي خويش گشته اند. بيچاره كشور هاي متمدن كه دموكراسي چه بلاها كه بر سرشان نمي آورد!

جمعه ۱۸ آوریل ۲۰۰۸

سادگي؛ همين ...


سادگي به تنهايي، همواره مفهوم دشواري داشته است. از وقتي كه پا خارج از ايران گذاشته ام همواره از پيچيده بودن خودمان تعجب ميكنم. اين پيچيدگي بخش مهمي از زندگي روزمره ما را تشكيل مي دهد. اين كه همواره در ديالوگ ها از اصطلاحاتي استفاده كنيم كه نهايتا ذهن مخاطب را گرفتارتر مي كند بي آنكه تعريف دقيق تري ارائه دهيم. يا همانند آن كاريكاتور، "نه"هايمان را در قالب "بله"ها عنوان كنيم و از شنونده بيخود انتظار داشته باشيم بفهمد كه مقصودمان كدام است.
از همان اول هم زبان انگليسي محاوره اي خوبي نداشته ام، اين عامل مضاف بر اين كه افراد ناشي همچون من غالبا سعي مي كنيم واژه هاي پارسي را ترجمه كنيم و به مخاطب عرضه كنيم گاهي چنان تركيبهاي پيچيده و گاهي احمقانه از آب در مي ايند كه باعث خنده هر دو طرف مي شوند؛ البته اين سيستم معمولا پس از چندماه جاي خود را به يك زبان من در آوردي و به تعادل رسيده اي مي دهد كه هيچ وقت بهبود نمي يابد اما از آن ملغمه اوليه خيلي بهتر است چرا كه "سادگي" ويژگي يكتاي آن است. جالب اينجاست كه در يك محيط چند مليتي مانند دانشگاه تقريبا همه دست به گريبان با چنين مشكلاتي هستند. از استاد گرفته كه اگر واژه پيچيده اي بكار ببرد هيچ كس ادراكش نمي كند تا دانشجوها كه در سطوح متفاوتي از زبان قرار دارند. اين تغيير صرفا در زبان اتفاق نمي افتد بلكه در رفتار هم صورت مي پذيرد چنانكه افرادي كه در اعمال اين تغييرات ناموفق باشند پس از مدتي به انزوا كشانده مي شوند.
جرياني كه در اين ميان بر روابط عموما حاكم مي شود بيشتر رنگ و بوي دوستانه و جمعي پيدا مي كند، يافتن نكات مشترك شخصي، تفريحات مشترك و بحث در مورد ملل. آن چه من را بيشتر اقناع مي كند دلپذير بودن تعامل ها در اين محيط دوستانه و از ميان رفتن معناي اغلب كنشهاي ناپسند در رفتار مانند حسد، دروغ و تمسخر است. نوعي مدينه فاضله در مقياس كوچك؛ اما نكته بارزي كه در اين ميان به چشم مي خورد همچنان "سادگي" است. يعني سادگي باعث ايجاد چنين روابطي مي شود. گاهي فكر مي كنم كه تعبير خوشيختي هم چيزي بجز همين سادگي نيست گر چه در زندگي همواره با خود در اين تعاريف درگير بوده ام. اما مثلا زندگي گذشتگان مان همين چند دهه پيش هم همين رنگ و بوي سادگي را به شدت داشته و حس خوشبختي بيشتري هم لا اقل نسبت به حال همراه آن بوده است.
البته در تعاملي كه ذكر شد آن هم در اين جا انسان ها "ناگزير" از چنين رويكرد ساده اي هستند و گرنه اموراتشان سپري نمي شود اما شخصا اعتقاد دارم كه با كمي پيچيده تر شدن روابط مجددا همان پيشداوري ها و مشكلات دامنگير خواهد شد. به هر حال تجربه چنين شرايطي برايم جالب آمد. گرچه تعبيرها ممكن است متفاوت باشد.