از خواب بيدار ميشم از پنجره مي شه قطره هاي باران كه به شيشه مي خورند رو ديد، صداي خوردن قطره هاي بارون به شيشه تنها صدايي است كه به گوش مي رسه، با خودم مي گم دوباره بارون، من كه حوصله ندارم برم بيرون توي اين هوا، بعد يه كم فكر مي كنم رزرو دستگاه رو نمي شه به هم بزنم چون نيم ساعت هم ازش گذشته. با عجله از روي تخت بلند مي شم تخت بيچاره قرچ و قرچي مي كنه و ساكت مي شه. وقت براي صبحانه خوردن ندارم با اين حال در يخچال رو باز و بسته مي كنم و با عجله سراغ كمد مي رم هنوز خواب آلودم. نزديكترين لباس رو مي پوشم.
از ساختمون كه مي زنم بيرون باد سرد مستقيم مي زنه توي صورتم. كم كم داره روزابلند مي شه.هنوز هوا تاريك و روشنه. بوي خاك نم خورده همراه با هواي سرد دماغم رو بي حس مي كنه. آب باران راه افتاده روي زمين با چشم دنبالش مي كنم كمي آن طرف تر به دريچه فاضلاب مي ريزه، عجيبه كه تا بحال توجه نكرده بودم بهش.
توي مسير هر چقدر سعي مي كنم بفهمم كه باد از كدوم طرف داره مي اد نمي تونم. دوچرخه رو با عجله به طرف بالاي تپه ركاب مي زنم فقط اين رو مطمئنم كه هيچ وقت باد به نفع من نمي وزه، باد وحشي سوئدي؛ حين بالا رفتن از تپه نفس نفس مي زنم، اين نادونها چرا همه خونه هاشون رو شرقي-غربي مي سازن، واقعا كه نادونن. سعي مي كنم سرما رو فراموش كنم و فيزيك سطح شيب دار رو به ياد بيارم. راستي اين شيب چند درجه است، توي دلم بد و بيراهي به عمو اصطكاك نادون مي گم و توقف مي كنم؛ چراغ قرمز.
چشمهام رو مي بندم صداي يخ شكن ماشين ها روي آسفالت بارون خورده، چند تا پرنده كه روي درخت دارند مي خوانند. بي اختيار سرم را بر مي گردانم چند تا دوچرخه زنگ زده كه انگار سالهاست زير باران مانده اند ياد ديالوگ سوته دلان مي افتم "زنجيل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه چون زنگهاشو زده"، قطره هاي آبي كه از سر شاخه هاي لخت آويزون شده اند، و برج كليسا كه بلندترين ساختمون بالاي تپه است.
عابران با عجله در حال راه رفتن هستند. باران كم كم داره قطع مي شه. هنوز هيچ بويي حس نمي كنم، به در ورودي ساختمون مي رسم، اين درهاي لعنتي چقدر سنگينن به زور بازش مي كنم. توي راهرو هستم؛ هنوز دستها و صورتم بي حسه. سلام و عليك ها دوستانه به نظر مي رسه، سعي مي كنم سريعتر قدم بردارم تا به اتاقم برسم. در رو باز مي كنم بوي سيبي كه ديروز خورده ام محيط رو پر كرده. با سرعت روپوش رو مي پوشم و به طرف آزمايشگاه به راه مي افتم. ديگه خواب آلود نيستم.
از ساختمون كه مي زنم بيرون باد سرد مستقيم مي زنه توي صورتم. كم كم داره روزابلند مي شه.هنوز هوا تاريك و روشنه. بوي خاك نم خورده همراه با هواي سرد دماغم رو بي حس مي كنه. آب باران راه افتاده روي زمين با چشم دنبالش مي كنم كمي آن طرف تر به دريچه فاضلاب مي ريزه، عجيبه كه تا بحال توجه نكرده بودم بهش.
توي مسير هر چقدر سعي مي كنم بفهمم كه باد از كدوم طرف داره مي اد نمي تونم. دوچرخه رو با عجله به طرف بالاي تپه ركاب مي زنم فقط اين رو مطمئنم كه هيچ وقت باد به نفع من نمي وزه، باد وحشي سوئدي؛ حين بالا رفتن از تپه نفس نفس مي زنم، اين نادونها چرا همه خونه هاشون رو شرقي-غربي مي سازن، واقعا كه نادونن. سعي مي كنم سرما رو فراموش كنم و فيزيك سطح شيب دار رو به ياد بيارم. راستي اين شيب چند درجه است، توي دلم بد و بيراهي به عمو اصطكاك نادون مي گم و توقف مي كنم؛ چراغ قرمز.
چشمهام رو مي بندم صداي يخ شكن ماشين ها روي آسفالت بارون خورده، چند تا پرنده كه روي درخت دارند مي خوانند. بي اختيار سرم را بر مي گردانم چند تا دوچرخه زنگ زده كه انگار سالهاست زير باران مانده اند ياد ديالوگ سوته دلان مي افتم "زنجيل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه چون زنگهاشو زده"، قطره هاي آبي كه از سر شاخه هاي لخت آويزون شده اند، و برج كليسا كه بلندترين ساختمون بالاي تپه است.
عابران با عجله در حال راه رفتن هستند. باران كم كم داره قطع مي شه. هنوز هيچ بويي حس نمي كنم، به در ورودي ساختمون مي رسم، اين درهاي لعنتي چقدر سنگينن به زور بازش مي كنم. توي راهرو هستم؛ هنوز دستها و صورتم بي حسه. سلام و عليك ها دوستانه به نظر مي رسه، سعي مي كنم سريعتر قدم بردارم تا به اتاقم برسم. در رو باز مي كنم بوي سيبي كه ديروز خورده ام محيط رو پر كرده. با سرعت روپوش رو مي پوشم و به طرف آزمايشگاه به راه مي افتم. ديگه خواب آلود نيستم.


0 comments:
ارسال يک نظر